ورود / عضویت
خوابش نمی گرفت خودش را به خواب زد - غزل روضه خوابش نمی گرفت خودش را به خواب زد - غزل روضه
0
خوابش نمی گرفت خودش را به خواب زد - غزل روضه خوابش نمی گرفت خودش را به خواب زد - غزل روضه
 
متن اشعار

خوابش نمی‌ گرفت خودش را به خواب زد
دیگر توان نداشت بسوزد به آب زد
بغضی شد و شکست ز رویای صادقش
بر عکس های خواب خوشش چند قاب زد
پلکش پرید ، خواب خوشش نیمه کاره ماند
پاشد ز جا و بر گل روی خود آب زد
زحمت چقدر داد به خود تا که پا شود
خود را چقدر کشت که بر آب و تاب زد
یک حلقه از دو دست ورم کرده اش که ساخت
یاقوت سرخ دیدنی اش را رکاب زد
پیش غریب ، غربت خود را بساط کرد
دور بساط درد دلش یک طناب زد
با موی خود برای پدر ترمه پهن کرد
بر زخم های او ز سرشکش گلاب زد
غم‌ های پابرهنگی‌ اش را نوشته کرد
با نام درد آبله چندین کتاب زد
مجبور شد که لب به ترک‌ های لب نهد
از جام لب بر لب ساقی شراب زد
طوفان آتش دل دریایی اش ولی
وقتی نشست ولوله شد آفتاب زد
جان داد آخر و همه گفتند طفلکی
خوابش نمی‌گرفت ، خودش را به خواب زد